مکث در شورستان
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
.هرچقدر وضعیت افتضاح تر و گهی تر میشه، چیزای کوچیک بیشتر توجهم رو جلب میکنن؛ ذهنم ناخودآگاه کشیده میشه سمت این چیزا؛ چون خسته ست از پیچیدگی و سنگینی.چیز کوچیک شاید چون ساده هست، راحت و بی زحمت میشینه به وجودت، سبکه،مجالی میشه برای نفس کشیدن،بارها رو زمین گذاشتن،انگار یه روزنه باز میشه و نور و هوای ...
بهارِ نیامده
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
.اکثر اوقات اينطوری دووم آوردم: دور نيست، درست ميشه، بالاخره ميشه؛ با انتظار،با اميد.ولی فعلا نشانه ای از بهار نمیبينم در اين مملکت. در اين شورستان......عمری دگر ببايد بعد از وفات ما راکين عمر طی نموديم اندر اميداریسعدی.بالاخره بهار مياد. هميشه اومده. نميشه نياد. چون فلک ميچرخه؛ولی کی؟خيليا رفتن. خ...
عِجق
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
یه سریاتون هی میگید: همه ی مردا فلانن، یا همه ی زنا فلانن، دخترا الآن اینطور شدن، پسرا اونجور شدن و کلی بد و بیراه، بعدش ازونطرف دو ماه که چه عرض کنم دو هفته هم نمیکشه رفتید با فلان فلان شده ی بعدی. مبتلا به خودآزاری هستید؟ دور روز مجرد بمونید ببینیم چی میشه. بعدش هم مگه با تمام مردان و زنان تاریخ و...
در راهِ خونه
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
"I’ve been trying to go home my whole life"Chelsea Dingmanاین جمله باعث شد مکث کنم و بغض. چیزی که خودم متوجه اش نبودم رو آورد جلو چشمام. انگار تا الآن همش دنبال جایی بودم که لنگر بندازم؛جایی که حسِ خونه بده؛جایی، چیزی، کسی، کاری...."Longer & longer, I belong nowhere".گاهی یهو حس میکنم شاید هیچوقت ق...
کوفته ی در حالِ احیا
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
.چشم هام، سرم، پوستم و روده ام، این هفته آژیرِ خطر برام به صدا درآوردن. همشون باهم، که بسه دیگه. بسه. یا بس میکنی، ما با برون ریزیِ نشخوار فکری، اضطراب و حرصی که میخوری، بیشتر از این سرویست میکنیم.خودمم خسته شده بودم دیگه؛واقعا انگار یه تو سَری، تو کونی، چیزی لازم بود که به خودم بیام.امیدوارم از ا...
چیزی که میزنم
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
.کاشکی این نقاشی واقعی بود. شاید هم هست...کسی چه میدونه. کاش فرشته ای هم مراقب ما باشه...شاید هست؟؟...طبق معمول پناه میبرم به نادیدنی ها،به خدا،به نیرویِ درونیم؛چون از دیدنی ها که چیزی عایدمون نشده.. البته بیشتر چنگ زدن و آویزون شدنه تا پناه بردن؛چنگ میزنم و آویزون میشم:از شدت استیصال و درماندگیِ شخ...
بی آسمون
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
---My Path--- ...Loading بی آسمون کاش وقتی مُردم بشه یه چرخ بزنم توی فضا؛دور از زمین،ببینم چه خبره.بتونم ستاره ها رو از نزدیک ببینم بدون اینکه کور بشم.بعدش هم باید ببینم این دنیا تَه داره یا نه. بالاخره باید یه جا تموم بشه. یعنی چی که بیکرانه؟خلاصه که یه گشت حسابی بزنم.البته شاید هم مستقیم واصل بشم ...
کیفیتِ نداشته
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
Artist: Bertha Wegma (1846-1926) .از این نقاشی بوی زندگیِ ایده آل میاد: زندگیِ آرام.بوی ذهنِ تمیز و سبک میاد؛درون خلوت، بیرون خلوتدرون آرام، بیرون آرام..بوی یه خوابِ دلچسب و عمیقی که در پیشه:نور گرم،ملافه خنک،نوازش باد،صدای جیرجیرک،کتاب..به دور از هیاهو،بیهودگی،خالی از اضافات و هر چیز مزخرف.آرامش.تم...
پُخِ نشده
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
نمیدونم الآن اگه یکی از معلم هام به نام خانم "ک" رو ببینم، باید چی بگم بهش؛ چون به من امید زیاد داشت و باور داشت من اگر ترشی نخورم حتما یه چی میشم... ولی اکنون، پس از سال ها، متاسفانه یا خوشبختانه، بنده هیچ پخی نشدم و نیستم. دوران نوجوانی خیلی تو فاز محورات انگیزشی (همونایی که بهشون الآن زرد میگیم...
طلب بس
-
تاریخ: 1405/6/21 ساعت: 11:35
.این متنی که این بالا گذاشتم، تیر خلاصی بود بر فشارهای ذهنیم. مچکرم از شمس عزیز. گویا باید حتما سرم به سنگ بخوره تا آدم بشم و دست بردارم از:انتظار برای رسیدن به جایی که شاید هیچوقت نرسم.چند سال پیش هم سر همین دویدن زیاد و حرصِ رشد و پیشرفت و توسعه و کوفت و زهرمار، روده ام به مرز سوراخ شدن رسیده بود ...
"دشوار"
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 1:00
_ "مرا فرمانی ده." _ "برس به آنچه می توانی ." _ "مرا فرمانی دشوار ده." _ "برس به آنچه نمی توانی ." . . .
بچه
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 1:00
به دستای پسر رئیس نگاه میکنم،انگشتاش بلندن،با خودم میگم شاید این بچه باید موزیسین میشده.پشت ویولنسل تصورش میکنم،بهش میاد،ولی نه، کنترباس بیشتر بهش میاد، چون قد بلند هم هست.دوست داشتم رویِ اینو داشتم که ازش بپرسم کاری که الآن میکنی رو دوست داری؟؟؟اکثر اوقات نگرانی رو از قیافه و حالت بدنش حس میکنم.......
خالی
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 1:00
نمیخوام هیچ رویایی داشته باشم؛دوست دارم -------- آزاد-------- باشم.........فقط نمیدونم این خواستن آیا از گشادی میاد؟از خستگی؟از ترس؟یامیل به زندگی و زندگی کردن بدون چیزی برای آویزون شدن بهش؟Adblock test (Why?)
ترکیبِ شایسته
-
تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 21:54
از حادثه جهان زاينده مترسوز هرچه رسد چو نيست پاينده مترساين يکدم عمر را غنيمت میu200eداناز رفته مينديش وز آينده مترسمولانا.Link to artist's webpage. آرام، آهسته، پیوسته.امسال باید آگاه باشم که از این سه صفتِ در کنارِهم بسیار شایسته به هیچ وجه تخطی نکنم.همه در حال دوییدن هستن گویا،ولی من میخوام سرعت ...
قند و عسلِ سَمی
-
تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 21:54
گیری افتادما.قشنگ سالی که تصمیم گرفتم به سوی هیچ کجا راهمو بگیرم برم،توی گروهی قرار گرفتم که خیلی پیگیر کتاب صوتی قانون جذب و این چیزا گوش میدن و باید بشینی از اهدافت براشون صحبت کنی.روز آخر نتونستم تحمل کنم، آخراش یهو اومدم بیرون رفتم توی دستشویی نفس بکشم.فکر نمیکردم یه روز توی همچین موقعیتی قرار ب...
بار
-
تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 21:54
"روییدن وظیفه ایست که بهار بر شانه هایم گذاشته؛جوانه زدن و شکفتن و گل دادن شغل من است.هزاران درخت بی برگ و بار دارم که باید شکوفه بارانشان کنم.".-عرفان نظرآهاری..فشار از درون،فشار از بیرون،و فرصتِ بودنی که هی کم و کمتر میشهو نگرانی از اینکه آیا به هرچیزی که باید، به اندازه توجه و رسیدگی میکنم؟.اگه ه...
جنگجوی آرام
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 16:15
لینک به صفحه هنرمند تصویر بالا: Sebastian Magnani...واسه کار رفته بودم واسه مصاحبه،جناب فرمودن:"تو چشمای شما جنگجویی نمی بینم.".دوست داشتم حقیقت رو بگم:البته که نمیu200eبینید؛ چراکه پریود هستم..ولی خب نمیشد بگم دیگه....باید اینو میu200eگفتم:من اگه جنگجو نبودم ،الآن دکتر یا مهندس شده بودم تو این مملک...
جامانده
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 16:15
"What are you doing here?.You DON'T belong here.".The next right thing podcast ep 264: Let’s Talk About Fear....David van Dartel page...روزهای آرامش تموم شده و از هفته پیش به گله پیوستم؛یعنی فکر کردم که پیوستم،ولی گویا هنوز نَپِیوَستم،یا نمیu200eخوام که بپیوندم (؟)،یا اینکه گله خوش نداره منو بپذیره؛...
بذار رو صندلی
-
تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 6:24
توی سایت نویسنده ای به اسم Austin Kleon اینو دیدم،استادش بهش میگفته اولین قانونِ نویسندگی اینه:.APPLY ASS TO CHAIR..بله. سخت ترین قسمت برای اکثر کارا همینه:کونت رو بذار رو صندلی.حداقل برای من که اینطوره.یعنی تمامِ کارهایی که این روزا هی عقب میندازم، با گذاشتنِ کون روی صندلی آغاز میشن.کون رو بذارم، د...
تا بی نهایت سفید
-
تاریخ: 1402/11/7 ساعت: 6:24
یه بار کلاس زبان، موضوع بحث خونه رویاییتون و مکانش و این چیزا بود،استاد هم گفتش که خلاقیت به خرج بدید توی توصیف و اینا.یادمه گفتم مکانش قطب (شمال و جنوبش رو نمیدونم)،دیوارا و سقف همه شیشه ای، که بیرون که همه جا برف و یخ و سفیده، کامل معلوم بشه،و تمام.وسیله و اینا هیچی. یعنی چیزی هم اگه قراره باشه، ه...