.
این متنی که این بالا گذاشتم، تیر خلاصی بود بر فشارهای ذهنیم. مچکرم از شمس عزیز.
گویا باید حتما سرم به سنگ بخوره تا آدم بشم و دست بردارم از:
انتظار برای رسیدن به جایی که شاید هیچوقت نرسم.
چند سال پیش هم سر همین دویدن زیاد و حرصِ رشد و پیشرفت و توسعه و کوفت و زهرمار، روده ام به مرز سوراخ شدن رسیده بود و من به این حاصل رسیدم که هیچی، مطلقا هیچی، ارزش سوراخ شدن روده ام رو نداره.
ولی بعد از مدتی دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه تا الآن...
حالا به این برآیند رسیدم که باید دست بردارم از اکلیلی شدن برای موفقیت؛
که چشم اندازِ ایده آل رو ول کنم،
نقطه اتمام رو ول کنم،
فقط به مسیرم توجه کنم،
از کله ام بیام بیرون،
و زندگی کنم؛
زندگی.
زندگی.
ای طالب بالایی، همین امشب سرت رو بذاری رو بالشت، شاید بیدار نشی دیگه...
پس بس کن.
آدم باش.
با کیفیت باش.
تمیز و شفاف باش.
سبک باش.
حرکت کن رو به جلو.
قدم بردار.
ولی
آرام باش؛
باش.
باش.
مگه چیز دیگه میخوای جز آرامش؟؟؟
.
.
یادی کنم از یکی از جملات موردعلاقه ام از سعدی:
"خواهم که نخواهم."
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری