She's the only dream I ever had that didn't die in the face if reality.
Ashley_Gone with the wind
.
.
.
این دیالگشو خیلی دوس داشتم گفتم بیارم اینجا. توی این چندوقت خونه نشینی(گرچه قبلش هم خونه نشین بودیم
) نمیدونم چرا هی نشد فیلم ببینم. ینی فقط لئون و برباد رفته رو دیدم. دیگه هیچی. قبلا بیشتر وقت میشد. هذا لشی عجایب.![]()
قبل این behance بودم، داشتم کار میدیدم. به دوستم گفتم کار میبینم همزمان هم حالم خوب میشه هم حالم بد میشه. چه تناقضی چه وضعشه.
گفتم دوران هنرستان حالم خیلی خوب بود. الان انگار با واقعیت مواجه شدم تازه فهمیدم چه خبره. گفتش آره دقیقا منم کوبید تو صورتم.
اون دوران سرشار از اعتماد به نفس بودیم. و اینکه خواستن توانستن است.![]()
الان مثه خر تو گلیم.![]()
و اینکه خیلی وقتا هم هر چقد میخوای باز نمیشه. هنوز هم نمیتونم کاملا رد یا قبول کنم این جمله رو. احتیاج به تجربیات بیتشر دارم.![]()
خلاصه وضعیت الان اینطوریه که ما کجاییم. من کجام. این همه ریختن. از توخفن تر حاجی.
جا واسه ما نیس. البته هست. ولی دیده شدن به این آسونیا نیست. اصن همش مسئله دیده شدنه. این از کجا میاد. اون برادر گفته بود دیگه که منشا رنج خواستن هست.
ینی نمیشه یه گوشه نشست فقط برای خود کار کرد؟
بدون اینکه دغدغه دیده شدن کارت وجود داشته باشه؟ دوس دارم که اینطور باشه. ولی نیست. به قول دوستم امید و انگیزه هم که واسه آدم نمیذارن دیگه. چندتا فراخوان فرستادیم کارمون قبول نشد. از یه جایی به بعد آدم انگار دیگه واقعا به خودش و کاراش شک میکنه که شاید واقعا داغونی و خبر نداری. نمیدونم والا.![]()
این پروسه هم که تمومی نداره. پروسه شدن و پیشرفت. توی این زمینه مخصوصا. تا موقعی که زنده ایی و کار میکنی، کارای تو هم هی تغییر میکنه اگر چه به چشم نیاد. اصن همینکه آخر نداره و نمیدونی چی میشه خودش رو اعصابه.
داشتم می گفتم. سرشار از حال و حس خوب و اعتماد به نفس بودیم. البته تعاریف و تشویق های معلما هم بی اثر نبود. اگه هی میزدن تو سرمون که وضعمون ازینم خراب تر بود افسرده تر بودیم. بعدش اومدیم دانشگاه. دیدی هم چین تحفه ای هم نیستی. خیلیا مثه تو هستن. حتی بهتر. و اینکه اساتید هم دیگه اونقد تعریف و تمجید نمیکنن. اونقدر که چه عرض کنم اصن هیچی. ولی ما بازم با اینکه حالمون خیلی گرفته شده بود، گفتیم نه. ادامه میدم من. گورباباشون. خوششون نمیاد نیاد. تا همین الان هم که داورا رو رو میگیم برن گمشن. خوششون نمیاد که نیاد به جهنم. مگه من واسه تو کشیدم از اول؟ بعدش میگم خب اگه واسه اون نکشیدی و نظر اون برات مهم نیست، پس چرا حالت گرفته میشه وقتی رد میشه کارت و قبول نمیشی؟ اصن نمیدونم چه وضعشه. بله. باید اعتراف کنیم که دوس داریم کارمون دیده بشه. اره.
بخشیش خودتی و دل خودت و این حرفا ولی بعدش نوبت مخاطبه. اینکه کارت کشف بشه و یکی دیگه ببینه. شاید اینم ازین میاد که دوس داری توسط بقیه کشف بشی. از طریق کارات. ضمیر ناخوداگاه هم که بساط درست کرده واسه ما.
اینطوری یعنی بروز میده اشتیاق به دیده شدن رو. ای بابا.![]()
مثه یه خواننده. اره. خوندنو دوس داره حالشم هم خوب میشه. ولی هیچکس نباشه گوش کنه کاراشو؟ یا نمیدونم. شاید ما هم قراره اینطور بشیم که اصن هیچ وقت دیده نشه کارامون. کسی تضمین نداده شروع کردی پایان خوبی داره و حتما نتیجه رو هم میبینی. البته نتیجه که نداره گفتم چون پروسه اش تمومی نداره. ولی هیچکس تضمین نکرده. دنیا خدا هم تضمین نکرده که سخت کار کنی حتما موفق میشی و نتیجه شو میبین.
مثه اون قضیه که میگن فلانی آدم خوبیه این همه کار خوب کرده چرا این بلاها داره سرش میاد. تضمینی وجود نداره.
ولی یه ترسی هست همش حس میکنم، ترس از شکست خوردن. اون زیرزیرا هست. حسش میکنم. اینکه عمرت بگذره و هیچی. این تصویر میاد جلو چشمم خیلی وقتا خیلی مبهم که اصن حتی متوجهش نمیشم. خب که چی حالا. شکست بخورم یا خیلی هم شاخ شم آخرش اون آهنگ لینکین پارک:
In the end it doesn't even matter
نمیدونم. اینم شاید کردم یه چیزی که بخوام ازش فرار کنم. هی بچسبم به زوووور به پوچی و این چیزا که لحظه ای حالم خوب شه. حس میکنم عمیقا هنوز حس نکردم این قضیه رو. دیگه چیکار کنم. تو این سن میطلبیه آدم جاه طلب این و چیزا باشه.
به زور نمیتونم خفه اش کنم. این همه هم پناه بردیم به ادبیات و روانشناسی و هنر و این چیزا حالا متوجه میشم تاثیر نداشته چون با یه باد میلرزم انگار.![]()
حالا که یه ذره تایپ کردم حالم حس میکنم بهتر شده. خیلی داغون شده بودم اصن.
دیگه بسه در همین حد. تو همون سایت یه عکاس کاراشو داشتم میدیدم خیلی خوب بود:
Skander Khlif
عکساش حس میکنم زندگی جریان داره. یه حالیته نمیدونم.![]()
و اینکه یه سری کار دیدم و اینکه فهمیدم مشکی خیلی حس میده بهم. چیزی رو درون من قلقلک میده اصن.
میخوام کارای جدید دوباره با مشکی شروع کنم مثه کارای پایاننامه. دیگه مطمئن شدم.
و اینکه در آخر دوایی نمیبینم جز همون کتاب، فیلم، نقاشی، موسیقی، آسمون، گلدونام، صبر، امید، انتظار، خودم و خدا.
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری